X
تبلیغات
!سلام سپیدی کاغذ - اولین جلسه سازمان مردم نهاد (ان.جی.او) میان برف و آتش!

 

قرار شد همگی ساعت 11 آلاچیق سوم پارک جمشیدیه جمع شویم برای آشنایی بیشتر و اولین صحبت ها.

نیما ، رعنا، هما، سهیلا، حدیث، زهره و.. که جزو قبیله من بودند هرکدام گرفتاری داشتند و نتوانستند بیایند :(

من و خواهر 11:10 رسیدیم و جزو اولین نفرات رسیده بودیم. عده ای از بچه ها هم قبل از همه به کلکچال رفته بودند و هنوز نیامده بودند پایین.

من از همان اول در حال لرزیدن بودم، شالم را محکم پیچیده بودم دور دهان و بینی ام و دستکش هایم هم لنگه به لنگه بود.

طرف های 11:30 بود که با آمدن آقای محسنی که در چند تا از مراکز بهزیستی مشغول فعالیت است و یک جورهایی امید ما محسوب می شود و پدرشان در بهزیستی مشغول به فعالیت هستند ، جلسه رسما آغاز شد.

خانم عبدالحی که رییس و موسس این گروه هنوز به ثبت نرسیده به حساب می آید شروع کرد به صحبت درباره اسم گروه که هنوز انتخاب نشده، درباره نوع فعالیت گروه که فرهنگی، ادبی و هنری است و سعی داریم روی بچه ها و در مورد افراد بدسرپرست یا معلولین والدین دار همچنین روی خانواده ها کار کنیم...

از بچه های دومعلولیتی حرف زده شد که مثلا هم نابینا هستند هم ناشنوا. از ورود به بهزیستی که رد کردن هفت خان رستم است و خیلی سخت. از خانواده هایی که بچه های معلولشان را پنهان می کنند و به این دلیل آموزش با تاخیر مواجه می شود و نوجوان معلول 12 ساله ای ممکن است به همین دلیل بنشیند پشت میز کلاس اولی ها.

و از این حرف زده شد که ما اولین سازمان مردم نهاد فرهنگی هستیم و اکثرا بیشتر سازمان های خیریه ای هستند که به دادن پول و پیدا کردن خیر بسنده می کنند و به نحوه استفاده این پول توسط بهزیستی توجهی نداشته و به بعد فرهنگ سازی کاری ندارند. و از بی اطلاعی چنین بچه هایی از خیلی چیزها. که مثلا بچه های نابینا آشنایی با گواش ندارند و پیش آمده که دست کرده اند توی قوطی و رنگ را خورده اند با این دلیل که بوی خوبی دارد.

از احتیاج فراوانمان به منابع مالی و خیرین صحبت شد. از هزینه برگزاری کلاس نقاشی که تهیه وسایلش در حداقل نفری 10 هزار تومان می شود، یا وجود 47 نوع بیماری چشمی در میان معلولین که این خود احتیاج به کتاب هایی با فونت های خاص و با هزینه چاپ بالا دارند.

از صحبت با کانون پرورش فکری حرف زده شد که قرار است چنین بچه هایی را رایگان ثبت نام کند، از شهرداری منطقه 11 که قرار است ایاب و ذهاب رایگان را بر عهده بگیرد، از پزشک هایی که قرار است بچه ها را ویزیت کنند و برایشان پرونده پزشکی درست کنند، از مدرسه شبانه روزی نرجس که محدودیت زمانی در ورود و خروج ندارد، از مراکز بهزیستی که برای ورود مجوز می خواهند

محسنی از بچه های بهزیستی گفت از تقسیمشان به بدسرپرست و بی سرپرست. از اینکه این ها تا 18 سالگی می مانند و هر وقت حکم رشدشان آمد با عنوان ترخیص و با مبلغ 2 میلیون و 400 هزار تومان می روند بیرون(که دولت قرار است این مبلغ را به 5میلیون افزایش دهد)از شروع مشکلاتشان بعد از ترخسیص. از پیدا کردن 11 ترخیصی سال 80 از میان 15نفر، 2 سال بعد در زندان، از معاف نبودن پسران بهزیستی از سربازی، از تعویض جای بچه ها طی این مدت تا7 سالگی در یک سری مراکز، 7تا12 سالگی در مراکزی دیگر، 12تا15 و 15 تا ترخیص. از اینکه آن ها توی بهزیستی خوردن، خوابیدن و گدایی کردن از خیرین را یاد می گیرند، از مشکلاتشان برای تامین معاش بعد از ترخیص که منجر به همان سالم ماندن4 نفر از 15 نفر می شود، از سختی ارتباط برقرار کردن با افراد بدسرپرست به نسبت بی سرپرست ها...

مهم ترین تصمیم شاید این بود که ما باید در فعالیت هایمان یک چیزی را خوب به بچه ها بقبولانیم: اینکه نباید تفاوتی بین خود و بچه های عادی احساس کنند که در صورت بروز این احساس به همان مشکلاتی می رسند که نباید...

و اما حاضرین:

زهرا عبدالحی. مربی کانون و...

زهرا ساریخانی. پرستار

سپیده ساریخانی. دانشجوی شیمی (کانونی)

فاطمه عرفانیان. کارشناسی گرافیک. مربی کانون

شیدا یادگاری. دانشجوی تصویرسازی (کانونی)

مریم داورنیا. آی تی. فرادرمانی و موسیقی

مریم داراب. خیلی کارها!

سحر میرزایی

سهیل اخوان. مهندس عمران

محمد محسنی. مهندس مکانیک

محسن رفاه. دانشجو مکانیک

فراز ضیایی. دانشجوی مهندسی هسته ای

شهاب الدین شمس انصاری

حامد باوفای؟ . پیش دانشگاهی

محمد جمانی. مهندسی دریانوردی. کاپیتان.خوش نویس

مهدی حسنی. دانشجوی فیلم سازی

رامین سمیعی. دانشجوی صنایع

سید علی جعفری. دانشجوی سینما

مهدیار نظام. دانشجوی معماری

حمید نظام.دانشجوی مدیریت فرهنگی

 

و اما حاشیه ها:

انجا آن بالا خیلی سرد بود و ما وسط های جلسه تصمیم گرفتیم آتش درست کنیم. این شد که شهاب و سحر به جستجوی چوب رفته و کمی بیشتر از اندکی بعد همراه با چوب و ژل آتش زن برگشتند اما فقط چند تکه روزنامه آتش گرفت و ما فقط دود نوش جان نمودیم

دو تا از دختر خانوم ها ساعت 12:20 رفتند و من نتوانستم آمارشان را بگیرم و بالاتر بنویسم

تقریبا نصف بروبچز نیامده بودند امروز

عجیب ترین اتفاق بیشتر بودن پسرها از دخترها بود! دخترها 11 نفر. پسرها12 نفر!

ما یک جعبه شیرینی داشتیم که کسی تمایلی به خوردنش نداشت اما آن آخرها با زور و اجبار و تهدید و از روی وظیفه چند تا چند تا از آن می خوردیم تا شرش را از سر خود کم نماییم

وسط معرفی اعضا دقیقا به لفظ ییهو! یکی گفت:فال! و سپیده لطف کرد یکی به نیابت از گروه خرید و آمد: نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد! که اساتید این چنین برداشت کردند که حافظ مژده رسیدن بهار و خلاصی ما از این سرمای طاقت فرسا را می دهد

ما در ادامه جلسه همچنان در حال یخ زدن بودیم بنابراین دوباره قهرمانان گرما ساز برای تهیه آتش اقدام نموده و با دو بسته زغال برگشتند که تا نزدیکی های انتهای جلسه فقط دود می کرد و چشم های همگی مان درآمد

سه بار در سه نوبت سه گلوله برف از سقف تالاپی افتادند پایین

فعلا همین!

 

پ.ن: ببخشید از این نگارش افتضاح! مطمئن بودم اگر همین امشب دست به نوشتنش نزنم دیگر هرگز فرصت مکتوب کردنش را پیدا نمی کنم!

 

راستی!

همچنان قول همکاری و در ورود افراد تازه بازست ها!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:51  توسط مریم  |